بیحاصلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیحاصلی . [ ص ِ ] (حامص مرکب ) بیهودگی . بی نفعی : چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم تبه شد به بیحاصلی . سعدی . تملق حجاب است و بیحاصلی چو پیوندها بگسلی واصلی . سعدی . عمر بگذشت به بیحاصلی و بلهوسی ای پسر جام میم ده که به پیری برسی . حافظ. اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود. حافظ. بیحاصلی نگر که شماریم مغتنم از عمر آنچه صرف خور و خواب میشود. صائب .