بیحرمتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیحرمتی . [ ح ُ م َ ] (حامص مرکب ) بی احترامی . بی ادبی . خویشتن ناشناسی : بدین بی عقلی و بیحرمتی که تو راست از بهشت بیرون کردند. (قصص الانبیاء). اگر بیحرمتی اندیشد انصاف از وی بتوان ستد. (کلیله و دمنه ). کسی که گردن شیران شرزه درشکند بگریه ٔ تو به بیحرمتی نگوید پخ . سوزنی . بیحرمتی بود نه حکیمی که گاه ورد زند مجوس خواند و مصحف برابرش . خاقانی . تأدیب این تعدی و بی حرمتی و تعریک این خیانت و بی خویشتنی که کرد بحد اعتباررساند. (سندبادنامه ص ٧٧). به لطافت چو برنیاید کار سر به بیحرمتی کشد ناچار. سعدی . و هیچ از بیحرمتی نگذاشت . (گلستان ). تا بمن این همه خواری و استخفاف و بیحرمتی برسید. (تاریخ قم ص ٢٥٤). ♦ بی حرمتی کردن ؛ : که از وی بسیار آزار داشت و بیحرمتیها کرد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). دست در گریبان دانشمندی زد و بیحرمتی همی کرد. (گلستان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی