بیخردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیخردی . [ خ ِ رَ ] (حامص مرکب ) سفاهت . سفه . (زمخشری ). غبینه . (منتهی الارب ). بی عقلی : دشمنی کردن با مرد چنان بیخردی است خرد دشمن او در سخن مضمر اوست . فرخی . منگر سوی گروهی که چو مستان از خلق پرده بر خویشتن از بیخردی می بدرند. ناصرخسرو.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی