بیدار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدار شدن . [ ش ُ دَ] (مص مرکب ) از خواب برخاستن . (ناظم الاطباء). تیقظ.(ترجمان القرآن ). استیقاظ. (المصادر زوزنی ). سر از خواب برداشتن . سر برگرفتن از خواب . سر از خواب برکردن . سر از خواب تهی شدن . از خواب درآمدن : چو از خواب گودرز بیدار شد ستایش کنان پیش دادار شد. فردوسی . ز آواز او شاه بیدار شد دلش زان سخن پر ز تیمار شد. فردوسی . چو بیدار شد رستم تیزچنگ جهان دید بر شیر درنده تنگ . فردوسی . احمد بگفت یکشب در روزگار معتصم نیمشب بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد. (تاریخ بیهقی ). بیدار شو از خواب و نگه کن که دگربار بیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش . ناصرخسرو. در این میان کفشگر بیدار شد. (کلیله و دمنه ). ♦ بیدار شدن درخت ؛ شکوفه های خرد آوردن درخت در آخر زمستان و اوایل بهار. (یادداشت مؤلف ). ◄ آگاه شدن و متنبه شدن و هوشیار شدن . (ناظم الاطباء). انتباء. تنبه . (المصادر زوزنی ) : ایشان را نمایند پهنای گلیم تا بیدار شوند از خواب . (تاریخ بیهقی ). چنین سخنان از برای آن می آورم تا خفتگان ... بیدار شوند. (تاریخ بیهقی ). امروز پر از خواب و خمارست سر تو آن روز شوی ای پسر از خواب تو بیدار. ناصرخسرو. بیدار شوز خواب و سوی مردمی گرای یکبارگی مخسب همه عمر بر ستور. ناصرخسرو. ♦ بیدار شدن فتنه ؛ پدید آمدن آشوب و غوغا. سر برداشتن فتنه : شاه را خواب خوش نباید جفت فتنه بیدار شد چو شاه بخفت . سنائی . ♦ بیدار شدن مردم خفته از کسی ؛ براهنمایی وی از خوب برآمدن . هشیار شدن و متنبه شدن : پر از بیم بودی گنهکار از او شدی مردم خفته بیداراز او. فردوسی . ♦ بیدار شدن مغز ؛ هشیار شدن : ببوی سوختگان مغز ما شود بیدار اگرچه همچو شرر خوابگاه ما سنگ است . صائب .