بیدار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از خواب برخیزانیدن . (ناظم الاطباء). بعث . (ترجمان القرآن ). از خواب برانگیختن . از خواب برکردن . ایقاظ. تیقظ. (یادداشت مؤلف ) : زن را آهسته بیدار کرد. (کلیله و دمنه ). تماشای او در دلش کار کرد بپایش بجنباند و بیدار کرد. نظامی . بانگ طبلت نمیکند بیدار تو مگر مرده ای نه بیداری . سعدی . ملک او را اندک اندک بلطف بیدار کرد. (گلستان ). ◄ هوشیار کردن . (ناظم الاطباء). متنبه کردن . (یادداشت مؤلف ) : ازین خواب بیدارتان کردمی همه زنده بر دارتان کردمی . فردوسی . نخست آفرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد. فردوسی . ابا رخش برخیره پیکار کرد بدان کو سر خفته بیدار کرد. فردوسی . وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار. منوچهری . مرا بخواب دل آکنده بود و شرخمار زمانه کرد ز خواب اندک اندکم بیدار. ناصرخسرو. گر همی خفته گمانیت برد خفتست خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش . ناصرخسرو. چو من خفته ای را تو بیدارمرد نبایست از این گونه بیدارکرد. نظامی .