بیدار گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدار گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) از خواب برخاستن . بیدار گردیدن : کنون چون برآرد سپهر آفتاب سر شاه بیدار گردد ز خواب . فردوسی . گوئی همه زین پیش بخواب اندر بودند زان خواب گران گشتند ایدون همه بیدار. فرخی . خداوند خانه بحرکت ایشان بیدار گشت . (کلیله و دمنه ). ببانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت . سعدی . ◄ مجازاً، متنبه شدن . آگاه شدن . هوشیار شدن . از جهل و غفلت برآمدن : پیری و جوانی چو شب و روز برآمد ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم . سعدی .