بیداردل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیداردل . [ دِ ] (ص مرکب ) بیدارخاطر. بیدارهوش . بیدارمغز. (آنندراج ). هشیار و آگاه و خبردار و چالاک . (ناظم الاطباء). خبیر. دل آگاه . عاقل و هشیار. مقابل برناس : شنیدند چون این سخن بخردان بزرگان و بیداردل موبدان . فردوسی . تو فرزند بیداردل رستمی ز دستان سامی و از نیرمی . فردوسی . دو بیداردل مرد جنگی سوار دمان با شکار آمداز کارزار. فردوسی . چنین گفت کای گرد بیداردل بگفت بهو خیره مسپار دل . اسدی . و این دبیرفذ عاقلترین و ذکی ترین و بیداردل تر از همگان بودی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٩). نامه ها پیش تو همی آید هم ز بیداردل هم از برناس . ناصرخسرو. ارسطوی بیداردل را بخواند وزین در بسی قصه با او براند. نظامی . نشمرده نفس سرنزند از جگر صبح هر روز به بیداردلان روز حساب است . صائب . پس از یکچند چون بیداردل گشت از آن گستاخ روئیها خجل گشت . نظامی .