بیدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدار. (ص، اِ)که در خواب نیست . مقابل خفته . صاحب آنندراج گوید: مقابل خفته مرکب از «بید» بمعنی شعور و آگاهی و «دار»که کلمه ٔ نسبت است و غنچه، آیینه، بخت، دولت، همت، دل، خاطر، جان، عقل، شرم، شبنم، عرق، فتنه و مغز در صفات او مستعمل است . (از آنندراج ). کسی که در خواب نباشد. (ناظم الاطباء). کسی که در خواب نباشد. مقابل خوابیده . صاحب غیاث گوید: مرکب از «بید» و لفظ «دار» یک دال را حذف کرده اند. یا آنکه مرکب است از «بید» ولفظ «آر» که کلمه ٔ نسبت است و بید بمعنی شعور است وبیداری بلفظ کشیدن مستعمل است . (غیاث ) : شبان تاری بیدار و چاکر از غم عشق گهی بگرید و گاهی بریش برفوزد. طیان . شب خواب کند هرکس و تو هر شب تا روز از آرزوی خدمت او باشی بیدار. فرخی . بداد کوش و بشب خسب ایمن از همه بد که مرد بیداد از بیم بد بود بیدار. اسکافی . براه و بخواب و ببزم و شکار نباید که تنها بود شهریار بزودی کشد بخت زان خفته کین چو بیداری او را بود در کمین . اسدی . بیدار چو شید است بدیدار ولیکن پیدا بسخن گردد بیدار ز شیدا. ناصرخسرو. هرگه که همیشه دل تو بیهش و خفتست بیدار چه سودست ترا چشم چو خرگوش . ناصرخسرو. مرا چون چشم دل زی خلق چشم سر بسوی شب چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی . ناصرخسرو. بخت تو خواب دیده ٔ بیدار تا ز امن بر چشم فتنه خواب مهنا برافکند. خاقانی . نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار امیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار. سعدی . از آن چشمان خواب آلوده شبها شد که بیدارم تو ای اختر گواهی دیده ٔ شب زنده داران را. یغما. ◄ سربرداشته . سربرآورده . مقابل آرمیده : می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد... و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریت در خواب . (کلیله و دمنه ). من ترا طفل خفته چون دانم که توئی خواب دیده ٔ بیدار. خاقانی . ◄ هشیار. آگاه . بهوش . مواظب کار. مراقب . (یادداشت مؤلف ). هوشیار. متنبه . (از ناظم الاطباء) : مهلب مردی بیدار، کاردان بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بدو گفت گیو ای جهاندار کی سرافراز و بیدار و فرخنده پی . فردوسی . کنون پیشرو باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش . فردوسی . بیاراست بر میمنه گیو و طوس سواران بیدار با بوق و کوس . فردوسی . اما ایشان باید بیدارتر باشند و جاه حضرت خلافت را بجای خویش برند باز. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٤). هشیار و بیدار باشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥١). اگر بیدار و هشیاری و گوشت سوی من داری بیاموزم ترا یک یک زبان چرخ و دورانها. ناصرخسرو. در این مقطع به سعدالملک برنتوان دعا گفتن که اندر کار خود دانا و زیرک سار و بیدارم . سوزنی . بخت اگر خفت رای بیدار است کز پی پاس خواب من رانده ست . خاقانی . بیدار باد بخت جوانت که چرخ پیر در مکتب رضای تو طفل معلم است . خاقانی . بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس . سعدی . بلی چون برکشد تقدیر خنجر نخست از عقل بیدار افکند سر. میرخسرو. نبود نیک نزد بیداران راه بی یار و کار بی یاران . اوحدی . ♦ جان بیدار ؛ جان آگاه و هشیار. ♦ خاطر بیدار ؛ ذهن وقاد و هشیار. هشیاردل . ♦ دولت بیدار ؛ بخت مساعد و پیروز. مقابل بخت خفته . ◄ اهل دل . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ (اِ) شعور. (غیاث ). شعور و آگاهی . (آنندراج ). ◄ بمعنی بیداری نیز آمده است : نه در بیدار گفتم نی به بوشاسپ نگویم جز به پیش تخت گشتاسپ . زرتشت بهرام پژدو (از آنندراج ).
بیدار. (اِ) نام آهنگی از موسیقی . رجوع به آهنگ شود.
بیدار. (اِ) درختچه ای است کم برگ یا بی برگ که آنرادیدار نیز نامند و کائوچوک دارد و در چاه بهار در اطراف منازل برای پرچین فراوان غرس میشود. گونه ای از فرفیون دارای شیرابه ٔ کااوچوکی در چاه بهار و گه (نیک شهر) و برای پرچین کاشته میشود و بسرعت تکثیر می پذیرد. (یادداشت مؤلف ). درختچه ای است که به بلندی پنج متر میرسد و از آفریقا و هندوستان به ایران آورده شده است . در چاه بهار و گه فراوان است و بوسیله ٔ قلمه تکثیر میشود. درختچه ٔ بیدار کم برگ و یا بی برگ است و درچاه بهار و نیک شهر در پیرامون خانه ها و باغها برای پرچین کاشته شود. شیره ٔ آن نیز مانند پرچ برای تهیه ٔ کائوچو مصرف میگردد. (از جنگل شناسی ساعی ج ١ ص ٢٧٢).