بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زین ساز بم و زیر توقع چه خروشد از گاو فلک صبح مگر شیر بدوشد آربشکر و فر دونان همه پوچست زان پوست مجو مغز که از آبله جوشد تحقیق ز تمثال چهگل دسته نماید حیف است کسی در طلب آینه کوشد جز جبهه ما کزتری آرد عرقی چند کس آب ز سرچشمه خورشید ننوشد درکیسه ما مایه خیال است درم نیست دریا گهر راز به ماهی چه فروشد یک گوش تهی نیست ز افسون تغافل حرفی که توان گفت مگر پنبه نیوشد بیدل به حیا چاره افلاس توانکرد عریانی اگر جامه ندارد مژه پوشد