بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و ز حیرت سپر انداختهاند در مقامیکه دل و دیده و دیدار یکیست همه داغند که آیینه نپرداختهاند چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور عرض هر رنگ که دادند همان باختهاند همچو عنقاکه به جز نام ندارد اثری همه آوازه پرواز ز پر ساختهاند بلبلانچمن قرب بهآهنگیقین میسرایند و همان هم سبق فاختهاند از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم خود نمایان خیال آینه پرداختهاند گر به منزل نرسیده ست کسی نیست عجب کان سوی خویش ندارند ره و تاختهاند چاره خودسری خلق چه امکان دارد ششجهت انجمن عیش به غم ساختهاند خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست بیدل اینها همه خویشند که نشناختهاند