بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زادهاند جز به دیدار تو چشم هیچکس نگشادهاند خلق آنسوی فلک پر میزند اما هنوز چون نفس از خلوت دل پا برون ننهادهاند یکدل اینجا فارغ از تشویش نتوان یافتن این منازل یکسر از آشفتگیها جادهاند چون حباب آزاداصعان هم دپن دریای وهم در ته باریکه بر دل نیست دوشی دادهاند جلوه او عالمی را خودپرست وهم کرد حسن پرکار است و این آیینهها پر سادهاند شمعسان داغ وگداز و اشک و آه و سوختن هم به پایت تا ز پا ننشستهای استادهاند این طربهایی که احرام امیدش بستهای چون طلسم رنگ گل یکسر شکست آمادهاند مطلب عشاق نافهمیده روشن میشود در پر عنقاست مکتوبی که نفرستادهاند راز مستان کیست تا پوشد که این حقمشربال خون منصوری دو بال جوش چندین بادهاند پرسش احوال ما وصف خرام ناز تست عاجزان چون سایه هرجا پا نهی افتادهاند بیسیاهی نیست بیدل صورت ایجاد خط یک قلم معنیطرازان تیرهبختی زادهاند