بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند چونگل به دامن آتش رنگم نشاندهاند خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن خاکبببتری کز اخگر طبعم دماندهاند کس آگه از طبیعت عصیانپرست نیست بر روی خلق دامنتر کم تکاندهاند دود دماغ نشو و نمای طبایع است چون شمع ریشهای همه در سر دواندهاند از هر نفسکه ما و منی بال میزند دستیست کز امید سلامت فشاندهاند باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشت بر ما همین پیام تسلی رساندهاند ممنون دستگیری طاقت که میشود ما را ز آستان ضعیفی نراندهاند بانگ جرس شنو ز پیکاروان مدو هرجا رسیدهاند رفیقان نماندهاند بیدل درین هوسکده مگذر ز پاس دل آیینه را به مجلسکوران نخواندهاند