بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در عشق آنکه قابل دردش ندیدهاند حیزیست کز قلمرو مردش ندیدهاند گلها که بر نسیم بهار است نازشان از باد مهرگان دم سردش ندیدهاند خلقی خیال باز فریبند زیر چرخ خال زیاد تخته نردش ندیدهاند واماندهاند خلق به پیچ و خم حسد کیفیت حقیقت فردش ندیدهاند بر سایه بستهاند حریفان غبار عجز جولان کوه و دشت نوردش ندیدهاند سامان نوبهار گلستان ما و من رنگ پریدهایست که گردش ندیدهاند از گاو آسمان چه تمتع برد کسی شیر سفید و روغن زردش ندیدهاند ای بیخبر، ز شکوهگردون به شرمکوش آخر ترا حریف نبردش ندیدهاند بیدل درین بساط تماشاییان وهم از دل چه دیدهاند که دردش ندیدهاند