بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مصوران به هزار انفعال پیوستند که طره تو کشیدند و خامه نشکستند ز جهل نسبت قد تو میکنند به سرو فضول چند که پامال فطرت پستند به رنگ عقد گهر وا نمیتوان کردن دلیکه در خم زلف تواش گره بستند ز آفتاب گذشته است مد ابروبت کمانکشان زه ناز پر زبردستند دماغسوختگان بیش از این وفا نکند سپندها به صد آهنگ یک صدا جستند ز شام ما مکشای حسرت انتظار سحر به دور ما قدح آفتاب بشکستند در این محیط ادب کن ز خودنماییها حباب و موج همان نیستند اگر هستند ادب ز مردمک دیده میتوان آموخت که ساکنند اگر هوشیار اگر مستند ز وضع شمع خموش این نوا پرافشان است که شعلهها همه خود را به داغ دل بستند به ذوق وحشت آن قوم سوختم بیدل که نالهوار چو برخاستند، ننشستند