بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خلقیست پراکنده سعی هوسی چند پرواز جنون کرده به بال مگسی چند کر و فر ابنای زمان هیچ ندارد جزآنکهگسستهست فسار و مرسی چند چون سبحه ز بس جاده تحقیق نهان است دارند قدم بر سر هم پیش و پسی چند کوک است به افسردگی اقبال خسیسان در آتش یاقوت فتادهست خسی چند با زمره اجلاف نسازد چه کند کس این عالم پوچ است و همین هیچ کسی چند برده است ز اقبال دو عالم گرو ناز پایی که درازست ز بیدسترسی چند درگرد مزارات سراغیست بفهمید پیگم شدن قافله بیجرسی چند ترک ادب این بس که اسیران محبت منقارگشودند ز چاک قفسی چند نی دیر پرستیم و نه مسجد، نه خرابات گرم است همین صحبت ما با نفسی چند بیدل به عرق شستهام از شرم فضولی مکتوب نفس داشت جنون ملتمسی چند