بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برق خطی بر سیاهی میزند هاله مه تا به ماهی میزند سجده مشتاق خم ابروی کیست بر دماغم کجکلاهی میزند معصیت در بارگاه رحمتش خندهها بر بیگناهی میزند ای عدم فرصت، شرارکاغذت چشمک عبرت نگاهی میزند بهر عبرت فرصتی در کار نیست یک نگه برهرچه خواهی میزند پردلیها امتحانگاه بلاست تیغ بر قلب سپاهی میزند تا فسون بادبان دارد نفس کشتی ما برتباهی میزند بیتو گر مژگان بهم میآیدم بر سر خوابم سیاهی میزند بیدل از وصلی نویدم دادهاند دل تپیدن کوس شاهی میزند