بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم شمع ما سر بر هوا هم، سیر زانو میکند سایه و تمثال راکم نیستگر سنجی به باد شرم خفت سنگ ما را بیترازو میکند چشم بند سحر الفت را نمیباشد علاج دل گرفتار خود است و یاد گیسو میکند این چنین کز ناتوانیها شکستم دادهاند گر رسد چینی به یادم نوحه بر مو میکند بسکه یاران در همین ویرانهها گم گشتهاند میچکد اشکم ز چشم و خاک را بو میکند روز بازار تعین آنقدر مالوف نیست خلق چون شب شد دکان در چشم آهو میکند ناتوانی هم به جایی میرسد، مردانه باش سایه کار قاصد مطلب به پهلو میکند با توکل کس نمیپرداخت گر میداشت شرم دستگاه نعمت بیخواست بدخو میکند طبع ظالم در ریاضت مایل اصلاح نیست تیغ را تدبیر خونریزی تنکرو میکند حالت از کف میرود در فکر مستقبل مرو این خیال دورگرد آخر تو را، او میکند تاکجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشید اینکمان سخت، پر زورم به بازو میکند