بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل ز پیاش عمرهاست سجده کمین میرود سایه به ره خفته است لیک چنین میرود قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس پیش تو آن رفته است بعد تو این میرود با تک و تاز نفس عزم عنان تاب نیست امدن اینجا کجاست عمر همین میرود نقب به کهسار برد ناله شهرت کمین نام شهان زین هوس زیر نگین میرود خواجه جه دارد ز جاه جز دو سه دم کر و فر پشه چو بالش نماند ناز طنین میرود شیخ گر این سودن است دست تو بر حال ما آبله سبحهات ازکف دین میرود تازه بکن چون سحر زخم دلای بیخبر گرد خرام نفس پر نمکین میرود خاک عدم مرجع خجلت بیمایگیست کوشش آب تنک زیر زمین میرود گر همه سر بر هواست نقش قدم مدعاست قاصد ما همچو شمع آینهبین میرود فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر حال مقیمان مپرس خانه چو زین میرود بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت دامت آخر چو صبح درپی چین میرود