بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید آن نیست کجی کز دم عقربه بهدر آید میچارهگر کلفت زهاد نگردید توفان مگر از عهده مذهب بهدر آید آرام زمانیست که در علم یقینت تاثیر ز جمعیت کوکب به در آید جز سوختن افسردهدلان هیچ ندارند رحم است به خشتی که ز قالب بهدرآید با بخت سیه چاره خوابم چه خیالست بیدار شود سایه چو از شب بهدرآید زین مرحله خوابانده به در زن که مبادا آواز سوار از سم مرکب بهدرآید چون ماه نو از شرم زمینبوس تو داغم هرچند که پیشانیام از لب به در آید خطی ز سیهکاری من ثبت جبین است ترسمکه زند جوش و مرکب بهدر آید آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرند آتش تریش چون عرق از تب بهدرآید گر پرتو حسن تو به این برق شکوه است خورشید هم از خانه مگر شب بهدرآید در خلوت دل صحبت اوهام وبال است بیزارم از آن حلقه که یارب به در آید بیدل چقدر تشنه اخفاست معانی در نگوش خزد هرقدر از لب بهدر آید