بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۶۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از کشمکش کف تو میلالهگون کشید دامن کشیدن تو ز دستم به خون کشید پر منفعل دمید حبابم درین محیط جیبم سری نداشت که باید برون کشید بیش ازدمی به همت هستی نساخت صبح باریست انفعال که نتوان فزون کشید نیک و بد جهان هوس آهنگ جانکنیست ما را صدای تیشه به این بیستون کشید قد خمیده ضامن رفع خمار کیست تا کی توان میاز قدح سرنگون کشید چشمت به عالم دگر افکند طرح ناز از ساغری که میکشد آخر جنون کشید عریان تنی رسید به داد جنون من تا دامنم ز زحمت چندین فنون کشید موهومیام ز تهمت ایجاد بازداشت مشق عدم قلم به خط کاف و نون کشید آخر شکست چینی دل بر ترنگ زد موی نهفته سر ز خمیرم کنون کشید دست شکستهام گل دامان یار کرد نقاشم انتقام ز بخت نگونکشید بیدل سواد نامه سیاهی نداشتم خطی چو سایه بر ورقم طبع دون کشید