بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۸۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای خیال آواره نیرنگ هوش تا توانی در شکست رنگ کوش تا نفس باقیست ما و من بجاست شمع بیکشتن نمیگردد خموش زندگی در ننگ هستی مردنست خاکگرد و، عیب ما و من بپوش زبن خمستان گرمی دل بردهاند همچو میبا خون خود چندی بجوش از جراحتزار دل غافل مباش رنگها دارد دکان گلفروش عشق اگر نبود هوس هم عالمیست نیست خون دل گوارا، میبنوش خاک من بر باد رفت و خامشم همچو صبحم در نفس خون شد خروش تر دماغان از مخالف ایمنند گاه خشکی باد میپیچد به گوش یارب از مستی نلغزد پای من اشک مینا خانهای دارد به دوش زندگانی نشئه وهمش رساست تا نمیمیری نمیآیی به هوش گر لباس سایه از دوش افکنی میکند عریانیت خورشید پوش یأس بر جا ماند و فرصتها گذشت امشب ما نیست جز اندوه دوش تا مگر بیدل دلی آری به دست در تواضع همچو زلف یار کوش