بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۸۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه صورت بویی و نه رنگیست درین باغ وهم تو تماشایی بنگیست درین باغ شاخ گل و سروی که سر ناز کشیده تصویر کمانی و خدنگیست درین باغ وحشت همه فرش افکنی خواب بهار است کو سایه گل پشت پلنگیست درین باغ اقبال جهان را به بلندی نستانی آغوش سحر کام نهنگیست درین باغ ای غنچه مخور عشوه امید شکفتن هشدار که بوی دل تنگیست درین باغ انجام بهار اینهمه پامال خزان نیست آیینه مپرداز که رنگیست درین باغ در خندهگل بوی سلامت نتوان یافت گر قلقل میناست ترنگیست درین باغ هر رنگکهگلکرد شکستن بهکمین بود هر شیشه مچینید که سنگیست درین باغ رسوایی ناموس حیا بود تبسم گل حیف نفهمید که ننگیست درین باغ پرواز نسیم است پرافشان تسلسل یاران همه نازان که درنگیست درین باغ بیدل میعشرت به کسی نیست مسلم هر گل شکن آماده رنگیست درین باغ