بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۵۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنین کشته حسرت کیستم من که چون آتش ازسوختن زیستم من نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من نه خاک آستانم نه چرخ آشیانم پری میفشانم کجاییستم من اگر فانیام چیست این شور هستی وگر باقیام از چه فانیستم من بنازای تخیل ببالای توهم که هستیگمان دارم و نیستم من هوایی در آتش فکندهست نعلم اگر خاک گردم نمیایستم من نوایی ندارم نفس میشمارم اگر ساز عبرت نیام چیستم من بخندیدای قدردانان فرصت که یک خنده برخویش نگریستم من در این غمکده کس ممیراد یارب به مرگیکه بیدوستان زیستم من جهان گو به سامان هستی بنازد کمالم همین بسکه من نیستم من به این یکنفس عمرموهوم بیدل فنا تهمت شخص باقیستم من