بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۵۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فلک چه نقشکشد صرف بند و بست جبین مگرزمین فکند طرحی ازنشست جبین به سجده نیز ز بار قبول نومیدیم زمین معبد ما بود پشت دست جبین نگین عبرتی از سرنوشت هیچ مپرس دمیدهگیر خطی چند از شکست جبین ز صد هزار جنون و فنون نخواهی یافت به غیر سجده عجز از بلند و پست جبین به پیش خلق دنی عرض احتیاج مبر به خاک جرعه نریزد قدح پرست جبین بلند و پست جهان زیردست همواریست ز عضوهاست سرافرازتر نشست جبین به هیچ سوز حیا گرم ننگری بیدل عرق اگر دهد آیینهات بهدست جبین