بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پری میفشانای تعلق بهانه به دل چون نفس بستهای آشیانه درین عرصه زنهار مفراز گردن که تیر بلا را نگردی نشانه گر از ساز بسمل اثر برده باشی تپش نیست در نبض دل بیترانه دل ما و داغی ز سودای عشقت سر و سجدهواری از آن آستانه دریندشت جولان بیمقصد ما بجز شوق منزل ندارد بهانه ازین بحر وارستن امکان ندارد مجوبید بیخاک گشتن کرانه مپرسید از انجام و آغاز زلفش درازست سر رشته این فسانه بهارستای میکشان نشئه تازی جنون دارد از بوی گل تازبانه سرشک نیازم نم عجز سازم چه سان گردم از خاک کویت روانه دل خسته آنگاه سودای زلفت بنالم به ناسوری زخم شانه به نومیدیام خاک شد عرض جوهر چو شمشیر در قبضه موریانه صداییست پیچیده بر ساز هستی چه دارد به جز ناله زنجیر خانه فسردیم و از خویش رفتیم بیدل چو رنگ آتش ما ندارد ترانه