بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افسانه وفایی اگر گوش کردهای یادم کن آنقدرکه فراموش کردهای لعلتخموش و دلهوسانشایصد سئوال آبم ز شرم چشمه بیجوش کردهای خیمازه خیال تسلی کنار نیست ای موج اختراع چه آغوش کردهای دل نیستگوهریکه به خاکش توان نهفت آیینه است آنچه نمدپوش کردهای موی سپید پنبهگوشکسی مباد در خواب، سیر صبح بناگوش کردهای لغزیده برجهات پریشان نگاهیت خطی دگر شد آنچه تو مغشوش کردهای جزوهم چون حباب ندانم چه بار داشت خم گشتنی که آبله دوش کردهای گر شغل هستی تو همین سعی نیستی است امروز خواهی آنچه کنی دوش کردهای زین بیش وکم نفس به تخیل شمردهگیر فرداست کاین حساب فراموش کردهای تصویر شمع، محرم سوز و گداز نیست در ساغرت میاست که کم نوش کردهای بیدل دلت به نور حضوری نبرد راه ای بیخبر چراغ که خاموش کردهای