بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری آبلهای کو که نهم در قدم خویش سری نیست درین هفت چمن چون قدتای غنچه دهن گلبن نیرنگ گلی سرو قیامت ثمری گر جرس آید به نوا ور ز سپند است صدا غیر من بیسر و پا ناله ندارد دگری بر قد خم سنگ مزن شیشه رنگم مشکن تا بکشد ناله من کوه ندارد کمری شور جهان در قفسم صور قیامت جرسم میگسلد هر نفسم رشته ساز سحری همچو سپندم همه تن داغ دلی سرمه کفن تا عدم از هستی من ناله فشاندهست پری نیست اقامتگه کس وادی جولان هوس دامن عجز است رسا، آبله پایان سفری هست امل پروریی لازم اقبال جهان بیتری مغز بلندی نکند موی سری شبهه هستی چو سحر میکندم خون به جگر آینه بندم به عدم کز نفس آرم خبری ذوق بهار و چمنت چون نشود راهزنت جانب آن انجمنت دل نگشودهست دری لذت این محفل دون بر نی ما خوانده فسون داغ شوای ناله کنون راه نفس زد شکری بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر بررخ فرصت چقدر آینه بندد شرری