بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت که همان کف غباری به هوا رسیده باشی به هوای خودسریها نروی ز ره که چون شمع سر ناز تا ببالد ته پارسیده باشی زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی که بزشتی جهانی ز جلا رسیده باشی خم طره اجابت به عروج بینیازیست تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی بروای سپند امشب سر و برگ ما خموشیست تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی به خم سپهر تا کی مینارسیده باشی نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ که ز خویش اگر گذشتی همه جا رسیده باشی ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی