بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی قفس شکسته بیبال دانه در عدمی نفس بهکسوت سیماب مضطرم دارد نه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ چو سایه صفحه سیه کردهایم بیرقمی به صد هزار تردد درین قلمرو یاس نیافتیم چو امید قابل ستمی چو ابر بر عرق سعی بستهام محمل کشد غبار منای کاش از انفعال نمی به خاک راه تو یعنی سر فتاده من هنوز فرصت نازیست رنجهکن قدمی نیام به مشق خیالتکم از چراغ خموش بلغزش مژه من هم شکستهام قلمی عروج همتم امشب خیال قامتکیست ز خود برآمدنی میزند به دل علمی کجا رومکه برآرم سراز خط تسلیم به کنج زانوم آفاق خورده است خمی قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت که سیرم از همه عالم بخوردن قسمی درین ستمکده حیران نشستهام بیدل چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی