بیران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیران . [ ب َ ] (اِخ ) صاحب غیاث اللغات و شرفنامه نوشته اند که نام وزیر و سردار لشکر افراسیاب است اما کلمه دگرگون شده ٔ پیران است . رجوع به پیران شود.
بیران . (ص، اِ) ویران که نقیض آباد باشد. (از برهان ). بیرام . بیرانه . (از غیاث ). ویران . (رشیدی ). ویران . ویرانه . (انجمن آرا) : (زحل دلالت دارد بر)... راههای بیران ... (التفهیم بیرونی ). و از جزیره های آباد و بیران هزار و سیصد و هفتاد جزیره است . (مجمل التواریخ و القصص ). بود بیران دهی بره اندر از عمارت در او نمانده اثر. سنائی . و این بوم بیران کش جهان می دانند تنگنائی بر لشکر تست . (راحةالصدور راوندی ). و رجوع به ویران شود. ♦ بیران شدن ؛ ویران شدن . تَهکم . (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به ویران شدن شود. ♦ بیران کردن ؛ ویران کردن : چون ابرهة الاشرم پیل به در مکه آورد بدان عزم که بیران کند. (مجمل التواریخ و القصص ). ابن الزبیر خانه ٔ کعبه را فراخ کرده و حجاج بهری از آن بمنجنیق بیران کرده بود. (مجمل التواریخ و القصص ). در سنه ٔ عشر و مأتین هجریه آن باروی را بیران کرد و خراب گردانید. (تاریخ قم ص ٣٥).... آن قاعده را هدم کرده بودند و آن طریقه بیران کرده بودند. (کتاب النقض ص ٤٨٧). اولاً مصر بیران کند وتخت معد و نزار بشکند. (کتاب النقض ص ٥١٠). و رجوع به ویران کردن شود.
بیران . [ ب َ ] (اِخ ) قریه ای است از دانیة از توابع اندلس و عده ای بدان منسوبند. (از معجم البلدان ).