بیرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرای . (ص مرکب ) (از: بی + رای = رأی ) بیرأی . بی تدبیر. بی اراده . بی فکر. بی اندیشه . بی وقوف : چو آگاهی آمد سوی سوفرای ز پیروز بیرای و بی رهنمای . فردوسی . ترا ناسزا خواند و سرسبک ورا شاه بیرای مغزی تنک . فردوسی . شنیده ای که چه دیده ست رای زو و چه دید شه مخالف بیرای کم هش گمراه . فرخی . نبود از رای سستش پای برجای که بیدل بود وبیدل هست بیرای . نظامی . برد تا حق تربت بیرای را تا بمکتب آن گریزان پای را. مولوی . فسون و قوت بیرای جهل است و فسون . (گلستان ). که ای نفس بیرای و تدبیرو هش بکش بار تیمار و خود را مکش . بوستان . و رجوع به رأی و رای و بیرأی شود. ♦ بیرای شدن ؛ بی اندیشه و بیفکر شدن . بی تدبیر و بی اراده شدن : بیرای مشوکه مرد بیرای بی پایه بود چو کرم بی پای . نظامی . ♦ بیرای و هوش ؛ ضعضع.(منتهی الارب ). بی عقل و فکر. بی تدبیر : تو مردم بین که چون بیرای و هوشند که جانی را بنانی میفروشند. نظامی . ◄ احمق . نادان . (آنندراج ). بی عقل . بیهوش . ◄ جبراً. قسراً. کرهاً. برخلاف میل .(یادداشت مؤلف ). بدون اراده : چو آگاه شد باربد زانکه شاه بپرداخت ناکام و بیرای گاه . فردوسی . ◄ بی مشورت و رایزنی و تدبیر و نظر : مرا گر نخواهید بیرای من چرا کس نشانید بر جای من . فردوسی .