بیروز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیروز. (معرب، ص، اِ) معرب پیروز. رجوع به پیروز شود.
بیروز. (ص مرکب ) (از: بی + روز). بدبخت . (ناظم الاطباء)
بیروز. (اِ) فیروزه . سنگی باشد سبزرنگ شبیه به زمرد لیکن بسیار کم بها و کم قیمت . (برهان ) (از رشیدی ). سنگی باشد سبزرنگ و بعضی گفته اند شیشه ٔ کبودرنگ که به پیروزه مشتبه شود. (انجمن آرا) : چنان مستم چنان مستم من امروز که فیروزه نمیدانم ز بیروز. مولوی . رجوع به فیروزه شود.