بیرون آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- خارج شدن.<BR>۲- نمایان شدن.<BR>۳- سرکشی کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ دَ) (مص ل.) ۱- خارج شدن. ۲- نمایان شدن. ۳- سرکشی کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) نقیض درون رفتن . (برهان ). خارج شدن . (ناظم الاطباء). برون آمدن . بدر شدن : شکمش درد گرفت و بس ثِفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). بر اثر وی قضات وفقها بیرون آمدند. (تاریخ بیهقی ). خواجه بیرون آمد و اسب وی بخواستند. (تاریخ بیهقی ). رجوع به برون آمدن شود. ◄ رستن . رهایی یافتن : غمگین کز بامداد چهره ٔ او دید شاد شد و از همه غم آمد بیرون . فرخی . ♦ بیرون آمدن از چیزی ؛ بیرون شدن از آن . انسلاخ . (ترجمان القرآن ). ♦ بیرون آمدن از بیماری ؛ شفا یافتن . بهبود یافتن : راست گشته [ بیمار مفلوج ] و از بیماری بیرون آمده ... استاد من گفت عجب بود که بیمار اندرین معالجت هلاک نگشت . (هدایةالمتعلمین ص ٢٦٣). ♦ بیرون آمدن زن از مردی ؛ جدا شدن از وی . مطلقه شدن زن از مرد.طلاق گرفتن : او را بگوی تا ترا طلاق دهد و از وی بیرون آی تا من ترا زن کنم . (ترجمه ٔ طبری ). ◄ روییدن . برآمدن . دمیدن . سر زدن . اثمار. (یادداشت مؤلف ). رجوع به برون آمدن شود. ◄ ظاهر شدن . بروز و ظهور کردن . هویدا و پدیدار آمدن . ظهور کردن : و چون پیغمبر ما (ع ) بیرون آمد ششهزار سال و چیزی شده بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گفت چون موسی و هارون بیرون آمدند گفتند از پس ما عیسی بیرون آید. (قصص الانبیاء ص ٢٢٥). چون عیسی بیرون آمد گفت پس از من محمد(ص ) بیرون خواهد آید. (قصص الانبیاء ص ٢٢٥). نامه بنوشتند که مردی بیرون آمده است و بتان ما را دشنام میدهد. (قصص الانبیاء ص ٢٢٦). بعداز ذوالقرنین بیرون آمد [ اشک بن دارا ] و پیغام فرستاد بر جمله ٔ ملوک الطوایف که ما همه از یک خانه ایم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٩). از گاه وجود آدم ابوالبشر تا بیرون آمدن پیغامبر ما. (مجمل التواریخ والقصص ). تا پیغمبر ما محمد مصطفی (ص ) بیرون آمد. (تاریخ سیستان ). و رهبان بوذاسپ در ایام او بیرون آمد و دین صابیان آورد. (نوروزنامه ). چون از پادشاهی گشتاسب سی سال بگذشت زردشت بیرون آمد و دین گبری آورد. (نوروزنامه ). رجوع به برون آمدن شود. ♦ بیرون آمدن از سوگند ؛ بری شدن از قسم : ایوب را گفت ... رحمه را، زن خویش را، بزن تا بدان چوب باریک زده باشد، و چوبها باریک بود تا او را درد نکند همچنان کرد و از آن سوگند بیرون آمد. (ترجمه ٔ طبری ص ٣٣٠). ♦ بیرون آمدن از عهده ؛ فارغ شدن از ذمه . (آنندراج ). انجام دادن تعهد : تا آخر روزگار بضرورت از عهده ٔ مقرر بیرون آید. (کلیله و دمنه ). ۩ برآمدن . (یادداشت مؤلف ) : از عهده ٔ وی چنان بیرون آید که دین و دنیا وی را بدست آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦). هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگدل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این پیغام را. سعدی . از عهده ٔ عهد اگر برون آید مرد از هرچه گمان بری فزون آید مرد. ؟ (یادداشت مؤلف ). ◄ طغیان کردن . (یادداشت مؤلف ). بسختی هجوم آوردن و طغیان کردن . (ناظم الاطباء). سرکشی کردن . کنایه از ترک اطاعت و انقیاد. (برهان ). سرکشیدن . خروج کردن : نصر سیار شعری بگفت و به مروان بن محمد فرستاد و او را آگاه کرد اندر آن شعر از بیرون آمدن کرمانی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). اندر این روزگار ابومسلم بیرون آمد بخراسان . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و کافران مکه را بیم کرد و گفت بر من و بر خداوند من بیرون میایند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). ♦ بیرون آمدن بر کسی یا به کسی ؛ بر او خروج کردن . با او به جنگ و خلاف برخاستن . طغیان کردن . مبارزه کردن . (یادداشت مؤلف ). برای جنگ بمقابله رفتن : همه ٔ این خدمتکاران بر من بیرون آیند، و دشمن من شوند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٧).فمن شاء منهم أن یبرز فلیبرز؛ معنی آن است که ... هرکه میخواهد بر ما بیرون آید گو بیرون آی . و اشعث بن محمدبن الاشعث بحرب او بیرون آمد. (تاریخ سیستان ). گفت اگر من او را بکشم لشکر بر من بیرون آیند و عاصی شوند. (اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی ). بعضی از حکام و رؤسا و اهل شهر بخارا اتفاق کردند که بسلطان روزگار بیرون آیند. (انیس الطالبین ص ١٢٥). در خلافت معتصم بر روی علی بن عیسی بیرون آمدند و نافرمانی کردند. (تاریخ قم ص ١٦٣). ♦ بیرون آمدن مالی بر کسی ؛ کسر آوردن درعمل . باقی دار شدن . (یادداشت مؤلف ) : از او ده بار هزار هزار درم خواه که بر وی بیرون آمده است . (تاریخ طبرستان ). ♦ بیرون آمدن مرد از جائی ؛ برای جنگ حاضر بودن . حاضر به جنگ شدن . (یادداشت مؤلف ) : سویاب دهیست بزرگ و از او بیست هزار مرد بیرون آید. (حدود العالم ). و گویند که از ارگ و نواحی وی بیست هزار مرد بیرون آید. (حدود العالم ). ۩ بر آن مقدار سکنه مشتمل بودن . ◄ پیاده شدن بساحل . (یادداشت مؤلف ). و مؤلف بیت زیر را برای همین معنی شاهدآورده اند : ز دریا بخشکی برون آمدند ز بربر سوی زیغنون آمدند. عنصری . ◄ صادر شدن . (یادداشت مؤلف ) : تا مثال داد که باید بخدمت آید چون این فرمان بیرون آمد فضل کس فرستاد نزدیک عبداﷲ طاهر. (تاریخ بیهقی ). و این فرمان [ فرمان غیار و عسلی ] از متوکل روز شنبه بیرون آمد در ماه ربیعالاول . (مجمل التواریخ والقصص ).
مترادف و متضاد واژهدان
خارجشدن، خارج گشتن، ظاهر شدن روییدن، سرزدن (متضاد: خشکیدن) خروج کردن، شورش کردن، شوریدن سرکشی کردن