بیرون شد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون شد. [ ش ُ ] (مص مرکب مرخم، اِ مص مرکب ) خروج . بیرون شدن . خارج شدن : درآمد و بیرون شد؛ خروج و دخول : زین یک نفس درآمد و بیرون شد حیات بردیم روزنامه بدیوان صبحگاه . خاقانی . رجوع به برون شدن و بیرون شدن شود. ◄ (اِ مرکب ) برون شد. بیرون شو. خروج . مقابل درآمد. دخول . مخرج . خرج . (منتهی الارب ). محل بیرون شد؛ مخرج امر. بیرون شد کار. حائز؛ مرد سرگشته که بیرون شد کار نداند. (یادداشت مؤلف ) : اگر بنده بیرون شد این کار بندیدی پیش خداوند در مجمعی بدان بزرگی چنین دلیری نکردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٢). تا درآمد و بیرون شد ایشان از مضایق و دقایق سخن به چه وجه بوده است . (چهارمقاله ). ره بیرون شد از عشقت ندانم در هر دو جهان گوئی فراز است . انوری . خرس گفت پیش از آنکه کار از حد تدارک بیرون رود بیرون شد آن می باید طلبید. (مرزبان نامه ).مجیرالملک جز... و انقیاد بیرون شدی ندید. (جهانگشای جوینی ). ز آنجا که فیض جام سعادت فروغ تست بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم . حافظ. رجوع به برون شد شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی