بیرون شو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون شو. [ ش َ / شُو ] (اِ مرکب ) برونشو. برون شد. بیرون شد. مخرج . دررو. مخلص . علاج . چاره . رهایی : یک جرعه می کهن ز ملکی نو به وز هرچه نه می طریق بیرون شو به . خیام . کرد کارش را کسی، بیرون شوی در درون ره دادش و بستدجوی . عطار (منطق الطیر ص ٢٠٤). دیده ام در خون دل شد ز آرزوی روی تو نیستش بیرون شوی دیگر کنون گو می گِری . جرفادقانی . و شما متحیر مانده و هیچ بیرون شوی نمی بینید. (کتاب المعارف ). رجوع به برون شو شود.