بیرونسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرونسو. (اِ مرکب، ق مرکب ) برونسو. سوی بیرون . ظاهر. مقابل باطن : لاف یکرنگی مزن تا از صفت چون آینه از درونسو تیرگی داری و بیرونسو صفا. خاقانی . زنان مانند ریحان سفالند درونسو خبث و بیرونسو جمالند. نظامی (خسروو شیرین ص ١٩٧). ◄ سمت خارج : آنچه حاجت ایشان بودی از خوردنی هر روز یکبار در حصار بگشادی و از بیرونسو وکیلی بودی آنچه بایستی آماده کردی . (تاریخ بخارای نرشخی ص ٨٦). که گور کشتگان دین بخون اندوده بیرونسو ولیکن ز اندرون باشد بمشک آلوده رضوانش . خاقانی . ♦ از بیرونسوی ...، از جانب خارج : احوال جهان مشاهده کند از بیرونسوی کالبد. (کتاب المعارف ). آن ولایت که بیرونسوی دل است بی نهایت نیست . (کتاب المعارف ).رجوع به برونسو شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی