بیرونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص نسب.)<BR>۱- خارجی.<BR>۲- بخشی از عمارت که مخصوص پذیرایی مهمانان بودهاست.<BR>۳- بیگانه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص نسب.) ۱- خارجی. ۲- بخشی از عمارت که مخصوص پذیرایی مهمانان بودهاست. ۳- بیگانه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرونی . (ص نسبی ) نسبت باشد بخارج خوارزم و در خوارزم آنکه را از خود شهر نبود میگفتند بیرونیست . و در لهجه ٔ خوارزمی میگفتند ابیرنل است . (از انساب سمعانی ).
بیرونی . (ص نسبی ) برونی . منسوب به بیرون یعنی خارجی . (ناظم الاطباء). برونی . مقابل داخلی و درونی و اندرونی . (یادداشت مؤلف ). خارجی . (آنندراج ). رجوع به برونی شود. ◄ خارجی . بیگانه . غریب .(یادداشت مؤلف ) : تا چون دشمن بیرونی برسد از دشمن اندرونی ایمن باشد. (مجالس سعدی ص ٢٠). ◄ غیراهل . نااهل . که باب نباشد : عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود. مولوی . ◄ ظاهری . مقابل درونی . باطنی . (یادداشت مؤلف ) : جماعتی بهمین آب چشم بیرونی نگه کنند و نبینند کآتشم در پوست . سعدی . ◄ اشخاص خارج . مقابل درونی : پیش بیرونیان برونش نغز وز درونش درونیان را مغز. نظامی . ◄ غیرسرایی که در اندرون کاری ندارد. که متصدی امری در امور درون نیست . که در بیرونی سرای و حرم تصدی کار کند : امیر از شادیاخ برنشست با بسیار مردم از حاشیت و غلامی ... و پنج حاجب سرایی و بدین کوشک حسنکی آمد و فرود سرای حرم رفت ... و آفتاب دیدار سلطان بر ماه افتاد و گرگانیان را از روشنائی آن آفتاب فخر و شرف افزود و آن کار پیشرفت بخوبی چنانکه ایزد عز ذکره تقدیرکرده بود و بیرونیان را با چنین حدیث شغلی نباشد نه در آن روزگار و نه امروز و مرا هم نرسد که قلم من ادا کند از خاطر من . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٢، چ فیاض ص ٣٩٥). گفتند [ غلامان محمودی ] ... اگر خداوند فرماید بندگان و غلامان جمله در هوای تو یکدلیم ویرا فروگیریم که چون ما درشوریم بیرونیان با ما یار شوند و تو از غضاضت برهی و از رنج دل بیاسایی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٩، چ فیاض ص ١٣٤). ولیکن ترا شتاب نباید کرد که خصمان قوی می بینم این مرد را از بیرونی و سرائی و خصم بزرگتر حضرت سلطان است . (آثارالوزراء عقیلی ). یرلیغ را برخواند و شرایط آداب که در آن باب باشد برخلاف آنچه از امثال رکابی یا بیرونی توقع داشت . (جهانگشای جوینی ). ♦ حاجب بیرونی ؛ حاجب که محل خدمت او خارج سرای سلطنت است : بوسهل زمین بوسه داد و برفت . او را دو حاجب یکی سرایی درونی و یکی بیرونی به جامه خانه بردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٥). ♦ غلام بیرونی ؛ مقابل غلام سرایی . که محل کار وی خارج سرای سلطنت است : ده هزار غلام سرائی بود دون بیرونی . (تاریخ سیستان ). ◄ متمرد. سرکش . که در عهد و پیمان نباشد : [ تلک هندی ] سلطان مسعود را در نهان خدمتهای پسندیده کرد که همه هندوان کشور و بعضی را از بیرونیان در عهد وی درآورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٤، چ فیاض ٤٠٧). ◄ درم و دینار که در خارج دارالضرب رسمی ضرب شده باشد. (یادداشت مؤلف ). ♦ دینار بیرونی ؛ دینار خارجی . (یادداشت مؤلف ). ◄ خانه ٔ مردان . مقابل اندرونی، خانه ٔ زنان . (یادداشت مؤلف ). خانه ٔ خارجی میهمانان مرد و مردان خانه . سرای پیشین . حیاطی جز حیاط زنان . حیاطی که بعمارت اندرونی متصل و مخصوص پذیرایی میهمانان مردان بوده است . ◄ کلمه ٔ تحقیر متداول در حرم شاهان قاجار که سوای مردم آنجا را بیرونی، یعنی بداصل و نانجیب می گفتند. (یادداشت مؤلف ). ◄ مردود. ◄ استثناشده . (ناظم الاطباء). ◄ پیراهن . (آنندراج ).پیراهن زنانه . (ناظم الاطباء). ◄ عَرَضی .خارج از ماهیت . (دانشنامه ٔ علائی ص ٨٤، ٧٥).
بیرونی . (اِخ ) رجوع به ابوریحان بیرونی و دائرةالمعارف اسلامی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
برونی، خارجی (متضاد: درونی، اندرونی) ظاهری (متضاد: باطنی) بیگانه، خارجی، غریبه (متضاد: آشنا، خودی)