بیرونبردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) برون بردن . خارج کردن . خارج ساختن . مقابل درآوردن . نقل کردن بخارج : بفرمود تا کوس بیرون برند درفش بزرگی بهامون برند. فردوسی . ازین بند و زندان بناچار و چار همان کش درآورد بیرون برد. ناصرخسرو. رجوع به برون بردن شود. ◄ محو کردن . زدودن . زایل کردن : بزرگواری و کردار اوو بخشش او ز روی پیران بیرون همی برد آژنگ . فرخی . ◄ خارج ساختن . گرفتن : پیش از آن کز دست تو بیرون برد گردش گیتی زمام اختیار. سعدی . رجوع به برون بردن شود. ♦ بیرون بردن از راه ؛ گمراه کردن : و داعیان بهر جای بیرون کرد و بسیار خلق را از راه بیرون برد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ٧٨). ♦ جان از مهلکه بیرون بردن ؛ نجات یافتن . (از یادداشت مؤلف ).