بیرون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون . (ق، اِ) مقابل درون . بِرون مخفف آنست و بلفظ شدن و افتادن و زدن و جستن و آمدن و ماندن و دادن و کردن و کشیدن و آوردن و بردن مستعمل . (غیاث ) (آنندراج ). ضد درون . (انجمن آرا). برون . (شرفنامه ٔ منیری ). بدر و خارج . خارج در. نقیض اندرون . (ناظم الاطباء). مقابل اندرون . خارج . خلاف درون .(یادداشت مؤلف ). این کلمه با مصادری ترکیب شود نظیر بیرون آمدن . بیرون آوردن . بیرون افکندن . بیرون انداختن . بیرون بردن . بیرون پاشیدن . بیرون تاختن . بیرون خرامیدن . بیرون خزیدن . بیرون دادن . بیرون دویدن . بیرون راندن . بیرون رفتن . بیرون روفتن . بیرون ریختن . بیرون زدن . بیرون زهیدن . بیرون شدن . بیرون طلبیدن . بیرون فرستادن . بیرون کردن . بیرون لنجیدن . بیرون ماندن . بیرون نهادن و غیره . (یادداشت مؤلف ) : چو خورشید آید ببرج بُزه جهان را ز بیرون نمانده مزه . بوشکور. چو شد دوخته یک کران از دهانش بماند از شگفتی به بیرون زبانش . فردوسی . منکه بوالفضلم و ... بیرون طارم بدکانها بودیم نشسته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٧). بر آنچه واقف گشتندی در اندرون و بیرون بازنمودندی . (تاریخ بیهقی ص ٦٥٩). در دهن پاک خویش داشت مر آنرا وز دهنش جز بدم نیامد بیرون . ناصرخسرو. ♦ بیرون از ؛ خارج از. آنسوی : که بیرون ازین پیکر قیرگون نشانی دگر میدهد رهنمون . نظامی . چون بنسبت روش خواجه و درویشان ایشان آن جمع هیچ محل اعتراض نیافتند سخنان بیرون از جاده بسیار گفتند. (انیس الطالبین ص ١٨٩). ♦ بیرون از تقریر بودن ؛ تقریر و بیان کردن نتوانستن . قدرت تقریر نداشتن : حالتی مشاهده کرده شد که از تقریر بیرون است . (انیس الطالبین ص ٧٧). ♦ بیرون از چیزی بودن ؛ نبودن جزء چیزی . داخل و ضمیمه ٔ آن نبودن . در عداد آن نبودن . از جنس آن نبودن . در میانه ٔ آن نبودن . خارج از آن بودن : موسی عصا بیفکند اژدها گشت ... جادوان ایمان آوردند و گفتند این کار از جادویی بیرون است . (مجمل التواریخ والقصص ). آن خورند که درشرع حرام و آن کنند که بیرون از دین اسلام بود. (راحةالصدور). ♦ بیرون از صدر ؛ دور از مسند. کنار صدر. نه بالای آن . نه روی مسند : خواجه ... بیرون از صدر بنشست و دوات خواست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٩٤). ♦ بیرون از فرمان ؛ در فرمان نبودن . زیر فرمان نبودن : زر و نعمت اکنون بده کآن تست که بعد از تو بیرون ز فرمان تست . سعدی . ♦ بیرون از مردی بودن ؛ از حد مردی دور بودن : از این مایه گر لشکر افزون بود ز مردی و از داد بیرون بود. فردوسی . ♦ بیرون این جهان ؛ خارج از این دنیا : و معلوم رای ایشان گردد که بیرون این جهان صورت نمای بیمعنی عالمی دیگراست . (اسرارالتوحید ص ٢). ♦ بیرون پارس ؛ خارج از پارس : نه که بیرون پارس منزل نیست شام و روم است و بصره و بغداد. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٢). ♦ بیرون خرگاه ؛ خارج از خرگاه : منصور اندر... نشسته بود و غلامان را ساخته کرد کشتن او را [ ابومسلم ] از بیرون خرگاه . (تاریخ سیستان ). ♦ بیرون طاقت ؛ فوق طاقت . دور از حد طاقت و تحمل . خارج از طاقت : خواجه ٔ بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت بر خویش مینهد.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٩). ♦ بیرون نبودن از ؛ خارج نبودن از : آخر هر کس از دو بیرون نیست یا برآوردنیست یا زدنیست نه به آخر همه بفرساید هر که انجام راست فرسدنیست . رودکی . وگر زانکه دریای جیحون بدی که کشتی ز دریا نه بیرون بدی . فردوسی . ◄ بیش . زیاده . علاوه . علاوه بر. (یادداشت مؤلف ) : و چین را بیرون از این نود ناحیت است عظیم . (حدود العالم ). و قرب صد و پنجاه هزار سوار لشکر سلطان عرض داده بودند بیرون پیاده که صد هزار دیگر بودند. (تاریخ سیستان ). و تواضعی داشت از حد بیرون . (تاریخ سیستان ). در مطبخ او [ سلیمان ] هر روز چهل هزار گاوخرج شدی بیرون گوسپند و دیگر حیوانات . (ابوالفتوح رازی ). کسوت خاص بیرون از قبای بجواهر و اسب نوبت و ساخت لعل و پیل ... (راحةالصدور راوندی ). و شصتهزار چهارپای بیرون گوسفند که تراکمه از دروازها رانده بودند. (جهانگشای جوینی ). گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد در طلب کاهلی نشاید کرد. سعدی . ♦ بیرون از، بیرون ِ ؛ بعلاوه . علاوه بر. گذشته از. علاوه بر این . جز از. غیر از. خارج از. بیش از : با وی دو هزار سوار ترک و هندو بیرون غلامان و خیل وی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٧). بیرون دبیری و مترجمی پیغامها بردی و آوردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١٤). نهرهای بزرگ معروف بیرون از نهرهای تفاریق نهر طاب ... (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٠). ذکر نهرهای معروف بزرگ اینست که یاد کرده آمد و بیرون از این بسیار نهرها هست و جویها. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٣). و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده هیچ از رعایا نیارستندی خواست . (نوروزنامه ). بیرون از انوشیروان او را [ قباد را ] پسری بود قارن نام . (مجمل التواریخ والقصص ). بیرون ازین هیچ نیافتم . (مجمل التواریخ والقصص ). و اندر تاریخ احمدبن ابی یعقوب خواندم که بیرون از حسن و حسین کسانی که به پیغمبر ماننده بودند... (مجمل التواریخ والقصص ). و روایت است که هزار خروار زر صامت در آنجا [ در تخت طاقدیس ] کرده بود بیرون از جواهر که قیمت آن بینهایت باشد. (مجمل التواریخ والقصص ). بدانکه پیغمبران را و پادشاهان ... را هر جایگاه بیرون از نام به لقبی خوانده اند. (مجمل التواریخ والقصص ). پنجاه هزار درم حاصل کرد بیرون از هزینه و ضیعتی نیکو. (تاریخ طبرستان ). درویش و پادشه نشنیدم که کرده اند بیرون ازین دو لقمه ٔ روزی تناولی . سعدی . حاصل مال اجارت ازین بازار هر سال مبلغ چهل هزار درم است بیرون از تکلفات عمال و توقعات حمال و... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٦). بیرون ز آه سینه و از آتش جگر بسیار سرد و گرم زمانه چشیده ام . سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ). ۩ غیر از. بغیر از. بجز از. عدای . به استثنای : ولیدبن مغیره را پسری بود نام او عماره و بزرگ و ریش آور شده و اندر جوانان قریش ازو عاقلتر و نیکوروی تر نبود... و همه ٔ مردمان بیرون از قریش او را دوست داشتندی و پدرش بدو ناز می کردی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و بیرون از لشکریان و سپاهیان بر اسپ ننشینند یعنی اهل بازار و روستا و محترفه . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو). نامها و عدد ایشان [ ساسانیان ] آنانک پادشاه شدند سی و یک پادشاه بیرون از بهرام شوبین و شهربراز که هردو خارجی بودند... (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٩). رگها و شریانها که یاد کرده آمد چهل وهشت است، بیرون از این رگها که اندر دست و پای و سر و گردن است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). یک دختر دارم و بیرون از وی کس ندارم . (چهارمقاله ). پادشاهی ایشان دو هزار و چهارصد و بیست ویکسال و هفت ماه و اند روز بوده بیرون از کیومرث .(مجمل التواریخ والقصص ). بیرون ز یک پدر تو نغوشاک زاده ای من تا به سی پدر همه دین دار و دین خرم . سوزنی . روز و شب است سیم سیاه و زر سپید بیرون از این دو عمر ترا یک پشیز نیست . خاقانی . گفت بیرون ازین ندارم نام خواه تیغم نمای و خواهی جام . نظامی . بیرون جماعتی که از حکم چنگیزخان و قاآن از زحمات مؤنات معافند. (جهانگشای جوینی ). اگرامراء دولت ... نیز رغبت خانه نمایند و عرصه ٔ گرمسیرخالی ماند غز را دیگر خصوم باشند بیرون از پادشاه اسلام . (المضاف الی بدایعالازمان ص ٤١). ♦ بیرون (از) اعراض ؛ علاوه بر اعراض . غیر از اعراض : و بیرون اعراض که یاد کرده شد بسیارعرضهای ظاهر است که بر احوال باطن نشان دهد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ بیرون از اندازه ؛ زیاده از اندازه . بیش از اندازه : سخنان مزاح بیرون از اندازه میگویند با یکدیگر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٩). ♦ بیرون از حساب ؛ اضافه و علاوه برشماره . بیشمار : بنوری کز خلایق در حجابست به انعامی که بیرون از حسابست . نظامی . لطف او لطفی است بیرون از حساب فضل او فضلی است افزون از شمار. سعدی . ♦ بیرون از حسد چیزی ؛ علاوه و جز از حسد چیزی : و ایشان را بیرون از حسد فضل با او دشمنی بودی . (راحةالصدور راوندی ). ♦ بیرون از ظریفی ؛ علاوه و اضافه بر ظریفی : ظریفی کرد و بیرون از ظریفی نشاید کرد با مستان حریفی . نظامی . ♦ بیرون از علم چیزی ؛ علاوه بر دانش آن چیز : بوصادق در علم آیتی بود و بسیار فضل بیرون از علم شرع . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٦). مردمان او را شاعر شناسند اما بیرون از شاعری خود مردی فاضل است در نجوم و طب و ترسل . (چهارمقاله ). ♦ بیرون از مزد ؛ علاوه بر اجرت . غیر از مزد : و دایه را از پدر کودک منفعت بود گونه گونه و بیرون از مزد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ♦ بیرون یکروزه ؛ علاوه از چیز لازم برای یک روز : آتش ... اندرزد وهر جامه که داشتند بسوخت و هر طعامی که بیرون یکروزه بود بسوخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ به استثنای . جز. عدای ِ. سوای ِ. ورای . غیر از. (یادداشت مؤلف ) : هر آن بد کز اندیشه بیرون بود ز بخشش بکوشش گذر چون بود. فردوسی . زانکه این حال از دو بیرون نیست یا قضا هست یا قضا نبود. ابن یمین . ♦ بیرون از آنکه ؛ بغیر از آنکه . بغیر از. بجز. علاوه بر : هزار و چهارصد تا استر همه اختیار.... بود بیرون از آنک به هرشهری و نواحی بود. (راحةالصدور). ۩ بدون اینکه . (یادداشت مؤلف ). ♦ بیرون از سال ؛ غیر از سال . به استثنای سال : خلافت معتصم چهارده سال و نه ماه و در تاریخ جریر بیرون از سال دو ماه گوید. (مجمل التواریخ ). ◄ مقابل خانگی : نان بیرون ؛ که در خانه پخته نشود. که خانگی نباشد. ◄ بیگانه . اجنبی . خارجی . (ناظم الاطباء). ◄ مبال . مستراح . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به بیرون رفتن شود. ◄ مقابل درون . مقابل اندرون . بیرونی .خانه ٔ مردان . مقابل اندرون و اندرونی . (یادداشت مؤلف ) : پنج دینار باقیست و بیرون از آن از حطام دنیا در اندرون و بیرون خانه چیزی ذخیره نمانده .(جهانگشای جوینی ). ◄ ظاهر. ظاهری . (ناظم الاطباء). مقابل باطن و درون . (یادداشت مؤلف ) : درون من در این یکیست با بیرونم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٥). بموبد چنین گفت کای رهنمون چه چیز آنکه خوانی همیش اندرون دگر آنکه بیرونش خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی . فردوسی . سمعانی در کتاب الانساب خود ذیل بیرونی نویسد: نسبت باشد بخارج خوارزم و در خوارزم آنکه را از خود شهر نبود و از خارج آن باشد بیرونی گویند. (از انساب سمعانی ).
بیرون . (اِخ ) مولد ابوریحان در بیرون خوارزم بود نه به سند و نه به تون و چنانکه یاقوت در معجم الادباء آرد، بیرون کلمه ای است فارسی و بمعنی خارج و بر است و گوید از بعضی فضلا پرسیدم او گمان برد که چون توقف ابوریحان در مولد خود خوارزم مدت کمی بود از این جهت غریب و بیرونی گفته اند، اما او از اهل رستاق خوارزم باشد و از این رو به بیرونی یعنی بیرون خوارزم خوانده شده است . (از مندرجات همین لغت نامه ذیل ابوریحان بیرونی ). و نیز رجوع به بیرونی شود.