بیهوده گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهوده گوی . [ دَ / دِ ] (نف مرکب ) بیهوده گو. هزال . بَذی ّ. هوب . هذاء: رجل هذاءة؛ مرد بسیار بیهوده گوی از بیماری یا خواب . صیغ؛ کذّاب بیهوده گوی سخن آرا. ابی العبر؛ بیهوده گوی فسوس کننده . (منتهی الارب ) : شاعر که دید با قد کاونجک بیهوده گوی و نحسک وبوالفنجک ؟ منجیک (از حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). بسا خودنمایان بیهوده گوی که باشند در بزمگه رزمجوی . امیرخسرو. رجوع به بیهده گوی شود.