بیو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیو. [ ی ُ ] (اِخ ) ژان باتیست (١٨٦٢ - ١٧٧٤ م .). فیزیکدان فرانسوی . اطلاعاتش وسیع بود و در پیشرفت ریاضیات و نجوم و تاریخ علم سهمی دارد. از ١٨٠٠ م . استاد کولژ دو فرانس بود. قانون بیو در باب نور قطبیده معروفست . به اتفاق ساوار قانون معروف به قانون «بیو - ساوار» را در باب تأثیر جریان برق بر میدان مغناطیسی بیان نمود. ◄ پسرش ادوارد کنستان بیو (١٨٥٠ - ١٨٠٣ م .) چین شناس بود. (دائرة المعارف فارسی ).
بیو. [ ب َ ] (اِ) عروس . (برهان ). به این معنی بیوک هم آمده و در بختیاری بیک بهمین معنی است . رجوع کنید به بیوگ و بیوگان . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). عروس مقابل داماد. (ناظم الاطباء). بمعنی عروس و بیوکانی یعنی عروسی و آن را ویو و بیوک نیز خوانند. (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از جهانگیری ) : برهی گر کنی بفردی خو از حسود و خسور و ننگ بیو. سنائی .
بیو. [ بیوْ ] (اِ) کرمکی باشد که جامه ٔ پشمین و کاغذ را بخورد و ضایع کند. (برهان ) (از جهانگیری ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (از آنندراج ). مصحف بید. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بید. پت . (یادداشت مؤلف ): العث ؛ بیو خوردن پشم را. عثه . (تاج المصادر بیهقی ) : شهاب قلاووز تو دیو به به پشم زنخدانت در بیو به . پوربها. ز عدلش گرگ با صد حیله و ریو نهان گردد به پشم میش چون بیو. فخری . ز عنکبوت فلک رشته های آتش رنگ بتافت وز تف آن بر گلیم شب زد بیو. آذری . ◄ بمعنای ارژن که نام درختی است . رجوع به ارژن شود.