بیگانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ) [ په. ] (ص مر. اِمر.)۱ - غریب، ناآشنا.<BR>۲- خارجی، اجنبی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ) [ په. ] (ص مر. اِمر.)۱ - غریب، ناآشنا. ۲- خارجی، اجنبی.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
بیگانه . [ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) غیر. ناآشنا. (غیاث ). مقابل یگانه . (آنندراج ). مقابل آشنا. (از ناظم الاطباء). مقابل خودی . (یادداشت مؤلف ). اجنبی . غریبه . خارجی . غریب و اجنبی و کسی که از مردم آنجا نباشد. (از ناظم الاطباء). اجنبی . غیر. بیرونی . خارجی . غریب . جز اهل وطن . غریبه . پراکنده . (یادداشت مؤلف ). ناشناس . نامعلوم . غریبه : به ایران نخواهند بیگانه ای نه قیصرنژادی نه فرزانه ای . فردوسی . گر او بفکند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر. فردوسی . بزرگان و بیگانه و خویش اوی نهادند سر برزمین پیش اوی . فردوسی . برفتند گردن کشان پیش اوی ز بیگانه وآنکس که بد خویش اوی . فردوسی . مرغزاری که بیک چند تهی بود ز شیر شیر بیگانه در او خواست همی کرد گذر. فرخی . بود یک هفته بنزدیکی بیگانه و خویش . منوچهری . آخر چیره نبود جز که خداوند حق آخر بیگانه را دست نبد بر عجم . منوچهری . نباشد هیچ بیگانه ستمگر نباشد هیچ آزاده ستمبر. (ویس و رامین ). دست لشکریان از رعایا چه در ولایت خود و چه در ولایت بیگانه و دشمن کوتاه دارید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٧). و رأی عالی چنین اقتضا میکند که چند تن را از اعیان دیلمان ... با تو فرستاده آید تا از درگاه دورتر باشند که مردمانی بیگانه اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧١). همان خواه بیگانه و خویش را که خواهی روان وتن خویش را. اسدی . با نبی بود آشنا بیگانه چون شد بولهب وز حبش بیگانه آمد آشنا چون شد بلال . معزی . روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدی . (نوروزنامه ). شراب، بیگانه دوست گرداند. (نوروزنامه ). از قبول خدمت تو سرفرازم چون سپهر خویش گردم با طرب، بیگانه گردم با سخن . سوزنی . چو بیگانه وامانم از سایه ٔ خود ولی در دل آشنا میگریزم . خاقانی . آشنای دل بیگانه شدی آب و نان از در بیگانه مخور. خاقانی . قلم بیگانه بود از دست گوهربار او لیکن قدم پیمانه ٔ نطق جهان پیمای او آمد. خاقانی . ای آنانکه در صحبت من یگانه و از الفت دیگری بری و بیگانه می باشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٥). گر این بیگانه ای کردی نه فرزند ببردی خان و مانش را خداوند. نظامی . همه جا دزد از بیگانه خیزد مرا بنگر که دزد از خانه خیزد. نظامی . بگرد چشمه دل را دانه میکاشت نظر جای دگر بیگانه میداشت . نظامی . جان بیگانه ستاند ملک الموت بزجر زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را. سعدی . دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد. سعدی . ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در روی دوست . سعدی . بنده ٔ حلقه بگوش ار ننوازی برود لطف کن، لطف که بیگانه شود حلقه بگوش . سعدی . آشنایان ره عشق گرم خون بخورند ناکسم گربشکایت سوی بیگانه روم . حافظ. صائب ز آشنایی عالم کناره کرد هر کس که شد بمعنی بیگانه آشنا. صائب . ◄ کسی که در جایی غریب و ناشناس و اجنبی باشد. (ناظم الاطباء). که از سرزمین بیگانه است . ♦ بیگانه بوم ؛ سرزمین غیرخودی . خارجه . سرزمین غریب . سرزمین بیگانه . ♦ بیگانه شهر ؛ شهر که جزو کشور نیست . ولایت غربت . شهر غریب . شهر ناآشنا : به بیگانه شهر اندرون ساخت جای بر آن سان که پرمایه تر کدخدای . فردوسی . ♦ بیگانه کشور ؛ مملکت غریب . مملکت غیر. خارجه : به بیگانه کشور فراوان بماند کسی نامه ٔ تو بر او برنخواند. فردوسی . ♦ زمین بیگانه ؛ که بیرون از مملکت است . خارجه . خارج از کشور : حسنک بوصادق را گفت این پادشاه روی بکاری بزرگ دارد و بزمینی بیگانه می رود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٧). ♦ شهر بیگانه ؛ ولایت غربت و ناآشنا. خارج از مملکت و کشور : خدایگانا بامس بشهر بیگانه فزون ازین نتوانم نشست دستوری . دقیقی (دیوان ص ١٣٤). بداروها علاج پذیرد که از راه دور و شهرهای بیگانه آرند. (کلیله و دمنه ). ◄ کسی که قوم و خویشی با کسی نداشته باشد. (ناظم الاطباء). آنکه از اهل بیت نباشد. (یادداشت مؤلف ). آنکه به نسب پیوسته نباشد. مقابل خویش . (یادداشت مؤلف ). که قرابت و بستگی و نسبت خانوادگی ندارد. مقابل خویش و خویشاوند. غیروابسته . غیرمرتبط : ترا پوزش اکنون نیاید بکار نه بیگانه را خواستی شهریار. فردوسی . تو نوذرنژادی نه بیگانه ای پدر تند بود و تو دیوانه ای . فردوسی . آنچه گشاده آمده است ببرادر یله کنیم که نه بیگانه را بود تا خلیفت ما باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٣). ♦ بیگانه خویش کسی شدن ؛ علقه ٔ خویشی یافتن : هرآنگه که بیگانه شد خویش او بدانست راز کم و بیش او . فردوسی . ♦ بیگانه شدن ؛ ناآشنا شدن : مغبچه ای میگذشت راهزن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد. حافظ. ۩ به غربت افتادن : که سگ را بخانه دلیری بود چو بیگانه شد بانگ وی کم شود. فردوسی . ♦ بیگانه گردیدن ؛ بیگانه شدن . علقه ٔ خویشی گسسته شدن : خویش بیگانه گردد از پی سود خواهی آن روز مزد کمتر دیش . رودکی . ۩ ناآشنا شدن . منقطع العلاقه گشتن : بشمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز آشنایی . سعدی . ♦ بیگانه و خویش ؛ نا آشنا و آشنا. غریب و آشنا. جمع مردم اعم از آشنا و ناآشنا. (ناظم الاطباء) : بود یک هفته بنزدیکی بیگانه و خویش . منوچهری . ◄ نامحرم . غیرخویش : نشستنگه و رود و می ساختند ز بیگانه خرگه بپرداختند. فردوسی . نگوئی ترا جفت در خانه کیست پس پرده این مرد بیگانه کیست . فردوسی . چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن . سعدی . حارس بوستان در خانه سر خر به که پای بیگانه . اوحدی . ♦ امثال : زن تا نزاید بیگانه است . (جامع التمثیل ). ◄ دور. بری . غیروابسته و غیرمرتبط : بی روزه و بی نماز و بی نور بیگانه ز عقل و از ادب دور. نظامی . ترسم که ز بیخودی و خامی بیگانه شوم ز نیکنامی . نظامی . که پندارم از عقل بیگانه ای نه مستی همانا که دیوانه ای . سعدی . ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم . سعدی . ◄ نادر. (غیاث ). ◄ نامأنوس . غیرواقف . غیروارد : نه بیگانه از تخت و افسر بدند سزای بزرگی بگوهر بدند. فردوسی . ◄ دشمن : همی گفت ناساخته خانه را چرا ساختم رزم بیگانه را. فردوسی . ♦ بیگانه ٔ آشنانام ؛ از اسمای معشوق است . (آنندراج ). ♦ بیگانه وش ؛ از اسمای معشوق است . (آنندراج ).
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی