بیگند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیگند. [ ب َ گ َ ](اِخ ) بیکند. بیگن . رجوع به بیکند شود : کنون نام کندژ به بیگند گشت زمانه پر از بند و اورند گشت . فردوسی . به بیگند شد رزمگاهی گزید که چرخ روان روی هامون ندید. فردوسی . طلایه بیامد که آمد سپاه به بیگند سازد همی رزمگاه . فردوسی .