تاب آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاب آوردن . [ وَ دَ ](مص مرکب ) صبر. مصابرت . صابری . صبوری کردن . شکیبا بودن . ◄ برخود هموار کردن . رجوع به تاب شود. ◄ تحمل کردن . طاقت آوردن : تاب دغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهده حمله بری به لشکری . سعدی . ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبود اسیر هجر چه تاب شب دراز آرد؟ سعدی . مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد. سعدی (بوستان ). چو آهن تاب آتش می نیارد نمیباید که پیشانی کند موم . سعدی . ضرورت است که روزی بسوزد این اوراق که تاب آتش سعدی نیاورد اقلام . سعدی . باحمله ٔ شمال چه تاب آورد چراغ با دولت همای چه پهلوزند زغن . سلمان ساوجی . گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب . حافظ. دلم تاب نیاورد چگونه دلت تاب می آورد؟. در درد باید تاب آورد. دلم تاب نیاورد دو روز بمانم زود آمدم . ◄ مقاومت کردن . ایستادگی کردن . رجوع به تاب شود : بدو گفت هر کس که تاب آورد و گر رسم افراسیاب آورد همانگه سرش را ز تن دور کن وزو کرکسان را یکی سور کن . فردوسی . ◄ ایجاد خلل، فسادو آشفتگی کردن . دو رنگی در اندیشه تاب آورد سرچاره گر زیر خواب آورد. نظامی . رجوع به تاب شود.