تابدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تابدار. (نف مرکب ) بمعنی تابان و براق و روشن . (آنندراج ). مشعشع. نورانی . درخشان : دو گل را بدو نرگس آبدار. همی شست تا شد گلان تابدار. فردوسی . و اینک از آن دو آفتاب، چندین ستاره ٔ تابدار بیشمار حاصل گشته است . (تاریخ بیهقی ). خورشید تابدار به تدویر آسمان از منظر حمل نظر افکند بر جهان . سوزنی . در آبدار عارض او بنگریستم شد آبدار دیده و شد تابدار دل . سوزنی . دلم ز پرتو نور است همچنان پر نور که لوح سینه بود تابدار همچو بلور. خیالی . ◄ بمعنی خمدار نیز آمده است چون زلف تابدار. (آنندراج ). پیچیده : گیسوی تابدار. کمندی تابدار : فغان من همه زآن زلف تابدار سیاه که گاه پرده ٔ لاله ست و گاه معجر ماه . رودکی . کمندی ز ابریشم تابدار یکی خرد سوهان بسی آبدار. فردوسی . گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب . عنصری . قبائی زره برتنش تابدار چوسیماب روشن چو سیم آبدار. نظامی . چونست عقیق آبدارت و آن غالیه های تابدارت . نظامی . پستان یار در خم گیسوی تابدار چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس . سعدی . خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد که بستگان کمند تو رستگارانند. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ١٣٢). چشم او بی سرمه همچون چشم نرگس دلفریب زلف او بی شانه همچون زلف سنبل تابدار. قاآنی . ◄ قماشی است که نخش را تاب داده بافند. و آن دیر مدار بود وبیشتر در یزد بافند : نیست جای جلوه ٔ کمخای هزل من به یزد تابدار اینجا تحکم بر غریبی می کند. فوتی یزدی (از آنندراج ).