تابنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ دِ) (ص فا.)<BR>۱- تابان، درخشان.<BR>۲- گرما دهنده.<BR>۳- پیچان، در تب و تاب.<BR>۴- ریسنده، ریسمان باف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ دِ) (ص فا.) ۱- تابان، درخشان. ۲- گرما دهنده. ۳- پیچان، در تب و تاب. ۴- ریسنده، ریسمان باف.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
تابنده . [ ب َ دَ / دِ ] (نف ) تابان . درخشان پرتوافشان . نورانی . روشن کننده . براق . متلألأ. مشعشع. بصیص . لایح . وهّاج : ستاره ٔ تابنده، نجم ثاقب، آفتابی تابنده، نوری تابنده، هفت تابنده، سیارات سبع : اخترانند آسمانشان جایگاه هفت تابنده دوان در دو و داه . رودکی . کتایونش خواندی گرانمایه شاه دو فرزند آمد چو تابنده ماه . دقیقی . چو خورشید تابنده و بی بدیست همه رای و کردار او ایزدیست . فردوسی . بسی بر نیامد کزآن خوب چهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر. فردوسی . ز بالا و دیدار شاپور شاه بگفت آنچه دید او بتابنده ماه . فردوسی . بدو گفت زآن سو که تابنده شید برآید یکی پرده بینم سپید. فردوسی . چو آن بخت تابنده تاریک شد همانا بشب روز نزدیک شد. فردوسی . سیاهش همه تیغ هندی بدست زره ترکی وزین سغدی نشست برخسار هر یک چو تابنده ماه چو خورشید تابنده در رزمگاه . فردوسی . میان مهان بخت بوذرجمهر چو خورشید تابنده شد بر سپهر. فردوسی . برین نیز بگذشت گردان سپهر چو خورشید تابنده بنمود چهر. فردوسی . که او داد پیروزی و دستگاه خداوند تابنده خورشید و ماه . فردوسی . چو خورشید بنمود تابنده چهر در باغ بگشاد گردان سپهر. فردوسی . چو خورشید بر گاه بنمود تاج زمین شد بکردار تابنده عاج . فردوسی . بود هر شبانگاه باریکتر بخورشید تابنده نزدیکتر. فردوسی . بدیدار هر سه چو تابنده ماه نشایست کردن بدیشان نگاه . فردوسی . جهان مر ترا داد یزدان پاک ز تابنده خورشید تا تیره خاک . فردوسی . بر آمد یکی باد با آفرین هوا گشت خندان و روی زمین جهان شد بکردار تابنده ماه بنام جهاندار و از فر شاه . فردوسی . چو نه ماه بگذشت از آن ماه چهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر. فردوسی . که جاوید تاج تو تابنده باد همه مهتران پیش تو بنده باد. فردوسی . چنین گفت پس شاه را خانگی که چون تو که باشد بفرزانگی ز خورشید بر چرخ تابنده تر ز جان سخنگوی پاینده تر. فردوسی . که جاوید باد افسر و تخت او ز خورشید تابنده تر بخت او. فردوسی . شب تار و شمشیر و گرد سپاه ستاره نه پیدا نه تابنده ماه . فردوسی . که از دختر پهلوان سپاه یکی کودک آمد چو تابنده ماه . فردوسی . سپاهی که بینند شاهی چون اوی بدان بخشش و رأی و تابنده روی . فردوسی . پرستنده زین بیشتر با کلاه بچهره بکردار تابنده ماه . فردوسی . چو برزد سر از کوه تابنده شید برآمد سر و تاج روز سپید. فردوسی . چو خورشید تابنده شد ناپدید شب تیره بر چرخ لشکر کشید. فردوسی . میان زیر خفتان رومی ببست بیامد کمان کیانی بدست چو خورشید تابنده بنمود چهر خرامان برآمد بخم سپهر. فردوسی . بیکدست رستم که تابنده هور گه رزم با او شتابد بزور. فردوسی . برخساره هر یک چو تابنده ماه چوخورشید رخشنده در رزمگاه . فردوسی . یکی کار نو ساخت اندر جهان که تابنده شد بر کهان و مهان . فردوسی . روز و شب در بر تو دلبر بالنده چو سرو سال و مه در کف تو باده ٔ تابنده چو رنگ . فرخی . ز بس خشت و جوشن که بد در سپاه ز بس ترک زرین چو تابنده ماه هوا گفتی از عکس شد زرّ پوش زمین سیم شد پاک و آمدبجوش . اسدی . تا بنده ٔ آن رخان تابنده شدم همچون سرزلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تا بنده شدم چون مهرفروزنده و تابنده شدم . قطران . ز گرد موکب تابنده روی خسرو عصر چنانکه در شب تاری مه دو پنج و چهار... ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٨٠) تابنده دولت تو و فرخنده ملک تو عالی چو چرخ و ثابت چون کوهسار باد مسعودسعد. و طائع مردی عظیم نیکو روی، تابنده، معتدل قامت ... (مجمل التواریخ و القصص ). تا جمال منافع آن هر چه تابنده تر روی نماید. (کلیله و دمنه ). بافسونها در آن تابنده مهتاب ملک را برده بود آن لحظه در خواب . نظامی . فرود آمد بدولتگاه جمشید چو در برج حمل تابنده خورشید. نظامی . سهی سروت همیشه سبز و کش باد دلت تابنده، رخ پیوسته خوش باد. نظامی . دل خسرو بر آن تابنده مهتاب چنان چون زر در آمیزد بسیماب . نظامی . مهی داشت تابنده چون آفتاب ز بحران تب یافته رنج و تاب . نظامی . از آن جسم چندانکه تابنده بود ببالای مرکز شتابنده بود. نظامی . چنان کز بس گهرهای جهانتاب بشب تابنده تر بودی ز مهتاب . نظامی . تو همچو آفتابی تابنده از همه سو من همچو ذره پیشت جان در میان نهاده . عطار. تو بدری و خورشید ترا بنده شده ست تا بنده ٔ تو شده ست تابنده شده ست زآن روی که از شعاع و نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده است . حافظ. ◄ پیچان . در تب و تاب . در رنج و سختی : تا بنده ٔآن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تا بنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم . قطران . ◄ ریسنده . ریسمان ساز. ریسمان باف . تابنده ٔ زه . تابنده ٔ ریسمان . تابنده ٔ نخ . ◄ گرمادهنده . حرارت بخش . سوزان . تابنده ٔ تنور. تابنده ٔ تون حمام : گفت آتش گرچه من تابنده ٔ سوزنده ام باد خشم او کند انگشت و خاکستر مرا. امیرمعزی . در پیش تو ای نگار تا بنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم . قطران . تو بدری و خورشید ترا بنده شده ست تا بنده ٔ تو شده ست تابنده شده ست . حافظ.
مترادف و متضاد
تابان، درخشان، درخشنده، رخشان، مشعشع حرارتزا، گرمابخش ریسنده، نختاب، نخریس
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه