تابه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تابه . (اِخ ) ظاهراً نام محلی است در حوالی خوزستان : بعد او [ آن تیوخوس ] کاری کرد که در زمان اسکندر و جانشینانش روی نداده بود یعنی طمع بذخایر معابد ملل تابعه اش ورزید و خواست از این راه اندوخته ای تحصیل کند. با این مقصود با قشونی حرکت کرده بخوزستان یا الی ماایس این زمان رفت ولی اهالی جمع شده سخت پافشردند و آن تیوخوس با شرمساری بطرف محل تابه رفت و در آن جا مریض گشته در ١٦٤ ق . م . در گذشت . (پولی بیوس کتاب ٣١ بند ١١) (تاریخ ایران باستان ج ٣ ص ٢٢٢١).
تابه . [ ب َ ] (ع مص ) بازگشت از گناه . (منتهی الارب ).
تابه . [ب َ / ب ِ ] (اِ) (از: تاب + ه پسوند آلت ). پهلوی تاپک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ظرفی باشد پهن که در آن کوکو و خاگینه و ماهی بریان کنند. (برهان ) (آنندراج ). ظرفی است برای پختن چیزی از قبیل گوشت و ماهی و غیره و آن را ماهی تابه نیز گویند. (انجمن آرا). تاوه به واو نیز گویند. (آنندراج ). اعراب آنرا معرب کرده طابق و طاجن و طبخ گویند. بریان کرده چیزی است در تابه و مطنجن و مطنجنه مشتق از آن است . (انجمن آرا). ظرفی مسین دسته دار برای سرخ کردن ماهی و بادنجان و کدو و خوردنی های حیوانی و نباتی . چیز آهنی که در آن ماهی پزند. روغن داغ کن . طاجن . تابه که در آن بریان کنند. (منتهی الارب ). مطجّن ؛ بریان کرده در تابه . (منتهی الارب ) : کی شود شوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی . سنائی . هر که دریا به تف غبار کند ماهی از تابه کی شکار کند. سنائی . حایض او، من شده بگرمابه ماهی او، من طپیده در تابه . سنائی . گرد دریا و رود جیحون گرد ماهی از تابه صید نتوان کرد. سنائی . کس بنگرفت ماهی از تابه . سنائی . ◄ آنچه بر آن نان پزند و تاوه نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ). گاهی نان بر روی آن پزند. (آنندراج ). نان بر بالای آن پزند. (برهان ). قرص آهن که بر آن نان پزند و بهندی توا گویند. (غیاث اللغات ). ساج ؛ تابه ٔ نان پزی را نیز گفته اند و آن آهنی باشد پهن که نان تنک را بر بالای آن پزند. بریزن ؛ تابه ای را نیز گویند که از گل ساخته باشند و بر بالای آن نان پزند. (برهان ). فرین ؛ تابه ٔ گلین که در وی نان پزند. فرن ؛ تابه ٔ سفالین که در وی نان پزند. (منتهی الارب ) : بیضه های اعمال که نهاده ایم بر خاک تن، از آسیب چنگال گربه شهوت نگاهدار. تابه ٔ طبع ما را از صدمت سنگ سنگین دلان نگاهدار. (کتاب المعارف ). ◄ آلتی است که در آن دانه ٔ گندم و سایر حبوبات بریان کنند. مسطح ؛ تابه ٔ کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب ) : بسان دانه بر تابه بی آرام بمانده چشم برراه دل آرام . اسعد گرگانی (ویس و رامین ). از سر عشوه باده میخوردم بر سر تابه صبر می کردم . نظامی . ... چون دانه بر تابه مضطرب می باشید. (مرزبان نامه ). حسودی که یک جو خیانت ندید بکارش چو گندم بتابه تپید. سعدی . ... و هر گاه که اهل براوستان غله فروخته اند اول آن غله را بر تابه ها و قزغانها بریان کرده اند و بعداز آن بفروخته اند تا نباید که غله که از ایشان بخرند زراعت نمایند و غله بسیار گردد و نرخ غله کم شود و قحط سالی بفراخ سالی مبدل شود. (تاریخ قم ص ٦٤). ◄ خشت پخته و آجر بزرگ را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). مؤلف انجمن آرا بنقل از برهان همین عبارت را آورده است . طابق ؛ خشت پخته ٔ کلان . و تابه، معرب است، طوابق و طوابیق جمع. قرمد، سفال و خشت پخته . (منتهی الارب ). ◄ بمعنی شیشه تابدان هم آمده چنانکه در عنوانی از عنوانهای دفتر اول مثنوی است که تابه ٔ کبود آفتاب را کبود نماید، تابه ٔ سرخ سرخ نماید و چون تابه ها از رنگها برآیند و سپید شوند از همه تابه های دیگر راست گوتر باشند. (آنندراج ). ◄ نوعی از غذاهای مطبوخ . غذای ملوکانه : دور گشتند نا رسیده بکام تابه ٔ پخته بین که چون شد خام . نظامی . بفرمود کارند نوشابه را بتنها نخورد آنچنان تابه را. نظامی . ز بس حرزی در آن خاک خرابه مسلمان پخته کافر خورده تابه . نظامی . بسا تابه که ماند از طیرگی سرد بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد. نظامی .