تاب
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
۱ - (اِ.) حرارت، گرمی. ۲- فروغ، روشنی. ۳- (ص فا.) در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: شب تاب، عالم تاب.
۱ - (اِ.) پیچ و خمی که در ریسمان و زلف و امثال آن باشد. ۲- خلل، فساد. ۳- خشم، قهر. ۴- غم، رنج. ۵- کجی (در چشم)، اعوجاج. ۶- (ص فا.) در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: ریسمان تاب.
(اِ.) ۱- توان، توانایی. ۲- طاقت، پایداری. ۳- صبر، شکیبایی. ۴- رنج. ۵- پیچش، اضطراب.