تاخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاخته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) تافته . (جهانگیری ). تافته است که از تابیدن ریسمان و ابریشم است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). ریسمان باریک باشد سخت . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). تارریسمان تاب خورده باشد یعنی تافته . (صحاح الفرس ). تار بادخورده و تافته بود. (فرهنگ اوبهی ) : ای آنکه همی تاخته ریسی از منبر (کذا) باریکتر از من نه بریسی نه برشتی . رودکی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). ز هول تاختن و کینه آختنْش مرا همی گداخته همچون کناغ و تاخته تن . کسائی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ دویده و اسب دوانیده را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). بمعنی اسب دوانیده . (صحاح الفرس ). بمعنی دوانیده و دویده آمده . (فرهنگ جهانگیری ) : زمانی یکی باره ای تاخته ز نیکی سرش را برافراخته . فردوسی . ◄ بتاخت : و دو سه سوار تاخته فرستادم بخانه ٔ ابودلف . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧١ و چ فیاض ص ١٧٤). ◄ بمعنی ریخته هم آمده است که مشتق از ریختن باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). ریخته را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) : همه دشت بد رود خون تاخته سلیح و درفش و سر انداخته . (گرشاسبنامه ). ◄ غارت شده : الانان و غز گشت پرداخته شد آن پادشاهی همه تاخته . فردوسی . رجوع به تاختن شود.