تار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تار شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تار گشتن . تار گردیدن . تیره شدن . تاریک شدن : چنین گفت کاکنون سر بخت اوی شود تار و ویران شود تخت اوی . فردوسی . شمع خرد گیر چو دیدی که شد خانه ٔ این جادوی محتال تار. ناصرخسرو. ♦ تار شدن چشم ؛ کم بینا شدن چشم . ♦ تار شدن هوا ؛ تاریک شدن هوا. ◄ تار شدن مرغ ؛ در تداول عامه، وحشی شدن مرغ . رجوع به تار شود.